درست همین چند ثانیه پیش بهم گفت!
منم گفتم همین الان میرم و یه
مطلب توپ مینویسم تا حالت جا بیاد
!!
ولی من الان اصلا نوشتنم نمی آد، آدم وقتی نوشتنش نیاد بخواد به زور بنویسه نتیجه میشه یه چیزی تو مایه های این نوشته من!
چند وقت پیش نشستم و یه مطلبی نوشتم
، بعدش دیدم این مطلب از جنس سپیده نیست ! بیخیالش شدم! ولی الان که یه ذره از اون
مدت گذشته کلی مطلب دیگه هم به اون اضافه کردمو خلاصه که تکمیلشم کردم! کی گفته من همیشه باید چرند بگم و خنده بنویسم؟الان
جدیه جدی ام
!گوش کنید بهم با دقت:
میدونید من به عنوان یه دختر بیست ساله تو این مملکت تازه الان دارم یه ذره میفهمم دنیا چه جور جاییه و تازه میفهمم وقتی میگن اجتماع یعنی چی اصلا!
انقدر این روزا همه چی برام جدیده!!
انقدر اتفاقات جدید و تجربه های جدیدی این روزا رخ داده که من رسما هنگیدم و انقدر من نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون
بدم که دلم میخواد کلمو بکوبم به دیفال
!! آخه من خجالت نمیکشم؟ به خودم میگم بیست
سالته ولی هنوز....!![]()
آخه پس به ما چی یاد دادن آخه؟ خیر سرمون 12 ساله که تو این مملکت درس خوندیم ولی دریغ از یک آموزش عملی؛ یه چیزی که بشه باهاش کاری کرد و یا آموزش رفتاری برای مواجهه با زندگی و اتفاقاتش!! واقعا الان فهمیدم تو 12 سال گذشته چیزی یاد نگرفتم و الانم اگه بشینم به امید اینکه تو دانشگاه چیزی نصیبم میشه کور خوندم!
اینایی که گفتم کلی بود.
برسیم به جزئیات که اصلا حالا مگه چی شده؟؟!!
دچار بحران شدم که اسمشو میذارم بحران بیست سالگی!! الان من نه میدونم که دقیقا کیم و آمدنم بهر چه بود وبه کجا میروم آخر....
به جان خودم!
اولین مشکلم اینه که دارم درس میخونم و واقعا هم
زجر میکشم و درس میخونم
ولی مطمئن نیستم این درس خوندنه قراره جواب بده و اصلا
قراره ازش استفاده کنم یا اینکه نه؛ قراره 4 سال از زندگیم (اونم نه 4 سال الکی؛
که از بهترین سالهای عمر آدما20-24 سالگیم!!)رو الکی بگذرونم در حال ناراحتی
، که
بعدش بهم بگن مهندس؟
؟؟؟؟؟؟ آخه به چه قیمتی؟!
تازه من الان یکی از درگیریهام اینه که شاید اصلا جایی که هستم جای درستی واسه
من نیست و اصلا من با این روحیاتم قرار
نبوده که این کاره شم
و خلاصه که سردر گمم
که اشتباهیم یا.... اشتباهیم؟!!
و قضیه اینه که هنوز اینقدر قدرت
ندارم و جسارت و قطعیت که بیام و بگم که سپیده دوباره از اول بیا و شروع کن و
بیخیال این دانشگاه و رشته شو و از این حرفا !!! قبول کنید به عقب برگشتن
هم سخته و هم ریسکش بالاست و هم عقلانی به
نظر نمیرسه! آخه یکی نیست بگه خر خدا تازه بیست سالت شده فهمیدی؟!! کور بودی تا
قبل از این ؛ یا خواب؟!![]()
بعدش یه مشکل تجربی دارم که اونم
اینه که الان من نمیدونم خوبه برم با یه پسری معاشرت داشته باشم یا بده عیبه
زشته!! ![]()
یا اینکه اصلا اون معاشرته باید چه جوری باشه؟!!! یا اینکه اون آدمه رو حالا باید از کجا بیارم؟!! اصلا اگه قراره نباشه پس چرا باید باشه؟!!
بعدش حالا گیریم هست آدمشم ؛من باید درگیرش بشم آیا؟؟
از احساسم براش خرج کنم؟
وقت بذارم براش؟ یا نه ؛ نباید گول بخورمو فقط ازش
استفاده ابزاری بکنم و تا خره و میره ، کولی بگیرم
؟
یا نه باهاش باشم ولی نه اونجوری!! یعنی رفاقتی ؟ هویجوری بزنیم تو سرو کله هم!
آخه اگه بخوام
باهاش باشم که نمیشه همینجوری بمونم !
یعنی آدم آدمه دیگه
!!
بعد حالا نکنه اون داره ازم استفاده میکنه و وقت
خالیشو پر میکنه؟!
نکنه اصلا نباید واسش وقت بذارم! بعدش الان چون همین یه آدمه هست و منم هنوز نمیدونم
احساسم دربارش چیه بایدالان چی کار کنم؟
اصلا بابا نکنه اینایی که گفتم همش یه نـــــــــــــــــــــــباید بزرگه و جیزه !!
پس اگه نــــــــــــــــــــباید باشه پس آدم
کجا باید آداب معاشرت یاد بگیره؟ کجا باید بفهمه باید چه رفتاری داشته باشه؟ کجا
باید بفهمه تا کجا میتونه پیش بره ؟ کجا باید یاد بگیره یه زمانایی نه بگه
و یه
زمانایی هم پا بده
؟
کی باید هیچی نگه و کی باید همچین بزنه طرفشو که....؟!
![]()
چند روز پیش به مامانم گفتم : مامان
من این هفته خیلی تغییر کردم
؟گفت:چطور مگه؟! گفتم: آخه این هفته 3 نفر اومدن تو
دانشگاه رسما بهم پیشنهاد دادن و شمارمو خواستن تازه جدا از جاهای دیگه
!!! منم
پیچوندمشون و زدم تو حالشون ! خیلیم بد
باهاشون برخورد کردم
!!(ولی خدایی اعتماد به نفسم فول شده بود
!!)
بعدش توقع داشتم مامانم ماچم کنه بگه
قربون دختر سر به زیرم برم !! مامانمم گفت واقعا که ..... خنگ خدا پس تو کی میخوای
آداب معاشرت یاد بگیری
؟ الان بیست سالته پس کی میخوای با دو تا آدم بری بیای؟!!
قربونه مامانه روشن فکرم برم!!
نتیجه گیری غیر اخلاقی :از فردا خودم راه می افتم تو خیابون
اصلا ![]()
بعدشم که یه مشکل موجودیتی دارم که
یه کمی فلسفیه و فراتر ازفهم خودمم هست ، یعنی
اصلا نمی دونم چی هست!! ازدین و آئین ومذهب و... که بگذریم ؛ چون واقعا قبل از اینکه به دین و
مسائل دینی و اعتقادی بپردازیم باید بیایم ببینیم طرف شروط قبلیو داره یا نه !!!
یه کم راجع به موجودیتم یعنی منظورم انسان و خالق و همینطور هدایت دچار مشکل
شدم!!! یه چیزایی رو نمیتونم درک کنم
انگار قرارم نبوده که درک کنم ولی یه چیزایی آخه خیلی احمقانه ست
!! یعنی چی
که خدا بیاد و یه سری آدمو خلق کنه بعدش بیاد و هرکدومو تو شرایط متفاوت بذاره
بعدش به یکی هی همش بد بیاریو اتفاقات
عجیب غریب (به قول عده ای آزمایش!!) تحمیل کنه
و همش شرایط رو سخت ترو سخت تر و گیج کننده ترکنه ؛ بعد یکیو میبینی خوش و
خرم آب تو دلش تکون نمیخوره و تازه با هم مقایسه هم میشن خود به خود!
! که چی بشه
آخه؟! اصلا اینایی که گفتم کار خداست؟! اصلا خدایی هست به این شکلی که میگن ؟!!
یه روزایی شده که فکر میکنم وای از این بدترم
مگه ممکنه پیش بیاد واسه من؟!
و وای چه قدر آدم بدبختیم و ...
![]()
؛ بعدش همچین به
سرعت یه اتفاق دیگه ای می افته ها که میگم ایول چه خوب بوده قبلنا نمیدونستم!!!
میبینین؟!! یعنی هیچ رشد صعودی پیش نمی آد بلکه فقط بدتر میشه تا ببینی قبلنا خوب
بوده!!
اه اه( آه با اه فرق داره ها این الان اه اهه!!) زندگی چرا مزخرفه ؟!! شایدم من آدم مزخرفیم! شایدم اصلا همینه دیگه قراره مگه چی بشه؟!! خوشبختی یعنی همین !!
که اگه اینجوریه من که میگم جمش کنید بابا....
همینا دیگه! خیلی گیجم و مبهوت و دپرس کاملا از این متن پیداست!
(خواننده محترم شانس آوردی!)
این یه مطلب جدید نیست و احتمالا خیلیا خوندنش ولی انقدر خنده دار بود که منو در حالت دپرسیم کلی خندوند! خلاصه که جوابو گرفتم !! حالا هم میذلرمش تا هرکی نخونده بخونه!
1مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟ مشتری : یک کامپیوتر سفید...
2مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟ مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم... مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...
3مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن. مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
4مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟ مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم. مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ... مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!
5مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...
6مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم... مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟ مشتری : نه.
7مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟ مشتری : یه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده.
8مرکز : و الآن F8 رو بزنین. مشتری : کار نمی کنه. مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟ مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...
9مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه. مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟ مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم. مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید. مشتری : باشه. مرکز : کیبورد با شما اومد؟ مشتری : بله مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟ مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!
10مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست. مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
11یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه... مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟ مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد. مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟ مشتری : پنج تا ستاره.
12مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟ مشتری : Netscape مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست. مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer
13مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
14مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟ مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟ مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟ مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟
15مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟ مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم. مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟ مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

